سفارش تبلیغ
صبا
بینوا فرزند آدم ، مرگش پوشیده است ، و بیمارى‏اش پنهان ، کردارش نگاشته است و پشه‏اى او را آزار رساند جرعه‏اى گلوگیر بکشدش و خوى وى را گنده گرداند . [نهج البلاغه]
 
جمعه 89 فروردین 20 , ساعت 1:31 عصر

 

روز 21 فروردین 1367

روزی که خدا خیلی خیلی نگام کرد تا منو خلقم کنه ..

بهم نگاه میکرد و تو فکر بود که من چه شکلی باشم ...

امروز تولد منه ..

روزیه که خدا منو از عدمیت به موجودیت رسوند....

خیلی خوشحالم .. خیلی خوشحالم از این که خدا منو انسان خلقم کرده..

خدا ممنونتم .. دوست دارم خدا... عزززززیییییزمی...

میخوام به همه ی اونایی که مث من امروز از عدمیت به موجودیت رسیدن ..این موجودیتشون رو تبریک بگم ..

تولد همتون مبارک...گوگولی مگولی ها...

خداااااایا هرچی دختر و پسر متولد امروزه رو یه حال اساسی بهشون بده..

تولد

 

آقایون و خانوما .. بفرمایید سر میز کیک میل کنید..

گفتم یکم کیک رو بزرگتر درست کنن که شیکمو های جلسه حسابی صفا کنن.. ولی انگار یادشون رفته.. عیبی نداره.. بفرمایید..

بفرمایید .. اصلا هم تعارف نکنید.....

صبر کنید .. صبر کنید .. من که هنوز شمعارو فوت نکردم .. برام شعر بخونید تا فوت کنم ..

تولد ..تولد .. تولدت مبارک ... مبارک مبارک ..تولدت مبارک .. بیا شمعارو فوت کن .تا صد سال ... 

 

خدایی نکرده کسی بدون کادو نباشه ..

بالاخره جشن تولده و کادو هاش..

یکی یکی بدین تا بازشون کنم .. نکنه پوشالیه توش خالیه....

 

اینا هم فهمیدن ما جشن گرفتیم ..دارن میان .. بچه ها از رفقای جدیدمون پذیرایی کنین.. بفرمایید .. حالا چرا عجله میکنین؟...

از همه ی مهمونای عزیز تشکر میکنم ..

انشاالله عروسی خودتون .. ببخشید تولد خودتون..

زیر سایبان عشق همیشه جاری یاشید..

 

 



لیست کل یادداشت های این وبلاگ