سفارش تبلیغ
صبا
دانش دو گونه است : دین شناسی و کالبد شناسی . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]
 
چهارشنبه 86 فروردین 1 , ساعت 11:15 صبح

  خطبه 1

و من کلام له علیه السلام:

وَ اصْطَفى سُبْحانَهُ مِنْ وَلَدِهِ اءَنْبِیاءَ اءَخَذَ عَلَى الْوَحى مِیثاقَهُمْ، وَ عَلى تَبْلیغِ الرِّسالَهِ اَمانَتَهُمْ، لَمّا بَدَّلَ اءَکْثَرُ خَلْقِهِ عَهْدَ اللّهِ اِلَیْهِمْ فَجَهِلوا حَقَّهُ، وَ اتَّخِذوا الاَنْدادَ مَعَهُ، وَ اجْتَبالَتْهُمُ الشِّیاطِینُ عَنْ مَعْرِفَتِهِ، وَ اقْتَطَعَتْهُمْ عَنْ عِبادَتِهِ، فَبَعثَ فِیهِمْ رُسُلَهُ وَ واتَرَ الَیْهِمْ اءَنْبیاءَهُ لِیَسْتَاءْدُوهُمْ مِیْثاقَ فِطْرَتِهِ، وَ یُذَکِّرُوهُمْ مَنْسِىَّ نِعْمَتِهِ، وَ یَحْتَجُّوا عَلَیْهِمْ بِالتَّبْلِیغِ، وَ یُثِیرُوا لَهُمْ دَفائِنَ الْعُقُولِ وَ یُرُوهُمْ آیاتِ الْمُقْدِرَهِ. 
مِن سَقْفٍ فَوْقَهُم مَرْفُوعٍ، وَ مِهادٍ تَحْتَهُم مَوْضُوعٍ، وَ مَعایِشَ تُحْیِیهِمْ، وَ آجالٍ تُفْنِیهمْ، وَ اءَوْصابٍ تُهْرِمُهُمْ، وَ اءَحْداثٍ تَتابَعُ عَلَیْهِمْ، وَ لَمْ یُخْلِ سُبْحانَهُ خَلْقَهُ مِنْ نَبِی مُرْسَلٍ، اءَوْ کِتابٍ مُنْزَلٍ، اءوْ حُجَّهٍ لازِمَهٍ، اءوْ مَحَجَّهٍ قائِمَهٍ، رُسُلُ لا تُقَصِّرُ بِهِمْ قِلَّهُ عَدَدِهِمْ، وَ لا کَثْرَهُ الْمُکَذَّبِینَ لَهُمْ، مِنْ سابِقٍ سُمِّىَ لَهُ مَنْ بَعْدَهُ، اءَوْ غابِرٍ عَرَّفَهُ مَنْ قَبْلَهُ.
عَلى ذلکَ نَسَلَتِ الْقُرونُ، وَ مَضَتِ الدُّهُورُ، وَ سَلَفَتِ الاَباءُ، وَ خَلَفَتِ الاَبْناءُ، الى اَنْ بَعثَ اللّهُ سُبْحانَهُ مُحَمَّدَا رَسُولَ اللّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ لاِنْجازِ عِدَتِهِ، وَ تَمامِ نُبُوَتِهِ، مَاءخُوذا عَلى النَّبیِّینَ مِیْثاقُهُ، مَشْهُورَهً سِماتُهُ، کَرِیما مِیلادُهُ. وَ اءَهْلُ الاَرْضِ یَوْمَئِذٍ مِلَلٌ مُتَفَرِّقَهٌ، وَ اءَهْواءٌ مُنَتِشرَهٌ وَ طَرائِقُ مُتشَتِّتَهٌ، بَیْنَ مُشْبِّهٍ لِلّهِ بِخَلْقِهِ، اءوْ مُلْحِدٍ فِى اسْمِهِ اءَوْ مُشِیرٍ الى غَیْرِهِ، فَهَداهُمْ بِهِ مِنَ الضَّلالَهِ، وَ اءَنْقَذَهُمْ بِمَکانِهِ مِنَ الْجَهالَهِ. 
ثُمَّ اخْتارَ سُبْحانَهُ لِمُحمَّدٍ صَلّى اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ لِقاءَهُ، وَ رَضِىَ لَهُ ما عِنْدَهُ وَ اءَکْرَمَهُ عَنْ دارِ الدُّنْیا وَ رَغِبَ بِهِ عَنْ مُقارَنَهِ الْبَلْوى . فَقَبَضَهُ الَیْهِ کَریما صَلَّى اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ، وَ خَلَّفَ فِیکُمْ ما خَلَّفَتِ الاَنْبِیاءُ فِى اُمَمِها اِذْ لَمْ یَتْرُکُوهُمْ هَمَلا، بِغَیْرِ طَرِیق واضِحٍ، وَ لا عَلَمٍ قائِمٍ.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ترجمه

خداوند سبحان از میان فرزندان آدم ، پیامبرانى برگزید و از آنان پیمان گرفت که هر چه را که به آنها وحى مى‌شود، به مردم برسانند و در امر رسالت او امانت نگه دارند، به هنگامى که بیشتر مردم ، پیمانى را که با خدا بسته بودند، شکسته بودند و حق پرستش او ادا نکرده بودند و براى او در عبادت شریکانى قرار داده بودند و شیطانها از شناخت خداوند، منحرفشان کرده بودند و پیوندشان را از پرستش خداوندى بریده بودند. پس پیامبران را به میانشان بفرستاد. پیامبران از پى یکدیگر بیامدند تا از مردم بخواهند که آن عهد را که خلقتشان بر آن سرشته شده ، به جاى آرند و نعمت او را که از یاد برده اند، فرا یاد آورند و از آنان حجّت گیرند که رسالت حق به آنان رسیده است و خردهاشان را که در پرده غفلت ، مستور گشته ، برانگیزند. و نشانه هاى قدرتش را که بر سقف بلند آسمان آشکار است به آنها بنمایانند و هم آنچه را که بر روى زمین است و آنچه را که سبب حیاتشان یا موجب مرگشان می‌شود به آنان بشناسانند و از سختیها و مرارتهایى که پیرشان می‌کند یا حوادثى که بر سرشان

می‌تازد، آگاهشان سازند. خداوند بندگان خود را از رسالت پیامبران ، بى نصیب نساخت بلکه همواره بر آنان ، کتاب فرو فرستاد و برهان و دلیل راستى و درستى آیین خویش را بر ایشان آشکار ساخت و راه راست و روشن را خود در پیش پایشان بگشود. پیامبران را اندک بودن یاران ، در کار سست نکرد و فراوانى تکذیب کنندگان و دروغ انگاران ، از عزم جزم خود باز نداشت . براى برخى که پیشین بودند، نام پیامبرانى را که زان سپس ‍ خواهند آمد، گفته بود و برخى را که پسین بودند، به پیامبران پیشین شناسانده بود.       

قرنها بدین منوال گذشت و روزگاران سپرى شد. پدران به دیار نیستى رفتند و فرزندان جاى ایشان بگرفتند و خداوند سبحان ، محمد رسول اللّه (صلى اللّه علیه و آله ) را فرستاد تا وعده خود برآورد و دور نبوّت به پایان برد. در حالى که از پیامبران برایش پیمان گرفته شده بود. نشانه هاى پیامبرى اش آشکار شد و روز ولادتش با کرامتى عظیم همراه بود. در این هنگام مردم روى زمین به کیش و آیین پراکنده بودند و هر کس را باور و عقیدت و آیین و رسمى دیگر بود: پاره اى خدا را به آفریدگانش تشبیه می‌کردند. پاره اى او را به نامهایى منحرف می‌خواندند و جماعتى می‌گفتند که این جهان هستى ، آفریده دیگرى است . خداوند به رسالت محمد (صلى اللّه علیه و آله ) آنان را از گمراهى برهانید و ننگ جهالت از آنان بزدود. 

خداوند سبحان ، مرتبت قرب و لقاى خود را به محمد (صلى اللّه علیه و آله ) عطا کرد و براى او آن را پسندید که در نزد خود داشت . پس عزیزش ‍ داشت و از این جهان فرودین که قرین بلا و محنت است ، روى گردانش ‍ نمود و کریمانه جانش بگرفت . درود خدا بر او و خاندانش باد .

محمد (صلى اللّه علیه و آله ) نیز در میان امّت خود چیزهایى به ودیعت نهاد که دیگر پیامبران در میان امّت خود به ودیعت نهاده بودند زیرا هیچ پیامبرى امّت خویش را بعد از خود سرگردان رها نکرده است ، بى آنکه راهى روشن پیش پایشان گشوده باشد یا نشانه اى صریح و آشکار براى هدایتشان قرار داده باشد


چهارشنبه 86 فروردین 1 , ساعت 11:13 صبح

فاضل جلیل ملا ابوالقاسم قندهارى فرمود: در سـال 1266 ، هـجرى در شهر قندهار، خدمت ملا عبدالرحیم (پسر مرحوم ملاحبیب اللّه افغان) کتاب هیئت و تجرید را درس مىگرفتم (این دو کتاب از دروسى است که سابقا در حوزه خوانده مىشد و الان هم کم و بیش آنها را مىخوانند).

عـصـر جـمـعه‌اى به دیدن ایشان رفتم .

در پشت بام شبستان بیرونى او، جمعى از علماء و قضات و خـوانـیـن افـغان نشسته بودند.

بالاى مجلس، پشت به قبله و رو به مشرق، جناب ملا غلام محمد قـاضى القضات، سردار محمد علم خان و یک نفر عالم عرب مصرى و جمعى دیگر از علماء نشسته بودند.

بـنـده و یک نفر از شیعیان که پزشک سردار محمد بود، و پسرهاى مرحوم ملاحبیب اللّه، پشت به شـمـال و پـسـر قـاضـى القضات و مفتى‌ها برعکس ما، یعنى رو به قبله و پشت به مشرق که پایین مجلس مىشد، به همراه جمعى از خوانین نشسته بودند.

سـخـن در مـذمـت و نکوهش مذهب تشیع بود، تا به این جا کشید که قاضى القضات گفت: "از خرافات شیعه آن است که مىگویند: - حضرت - م ح م د مهدى پسر (حضرت) حسن عسکرى [علیه السلام] سال 255 هجرى در سامرا متولد شده و در سال 260 در سرداب خانه خود غایب گردیده و تا زمان ما هم هنوز زنده است و نظام عالم بسته به وجود او است."

هـمـه اهل مجلس در سرزنش و ناسزا گفتن به عقاید شیعه هم زبان شدند، مگر عالم مصرى، که قبل از این سخن قاضى القضات بیشتر از همه، شیعه را سرزنش مىکرد.

او در این وقت خاموش بود و هـیـچ نـمـىگفت، تا این که سخن قاضى القضات به پایان رسید.

در این جا عالم مصرى گفت: "سـال فـلان، در مـسـجـد جـامـع طـولون، پاى درس حدیث حاضر مىشدم .

فلان فقیه حدیث مـىگـفـت .

سـخـن به شمایل [حضرت] مهدى [(عج)] رسید.

قال و قیل برخاست و آشوب بپا شد.

نـاگـهـان هـمـه ساکت شدند، زیرا جوانى را به همان شکل و شمایل ایستاده دیدند، در حالى که قدرت نگاه کردن به او را نداشتند."

چـون سـخـن عـالـم مـصرى به این جا رسید، ساکت شد.

بنده دیدم اهل مجلس ما همگى ساکت شـده‌انـد و نـظرها به زمین افتاده است و عرق از پیشانی‌ها جارى شد.

از مشاهده این حالت حیرت کردم .

ناگاه جوانى را دیدم که رو به قبله در میان مجلس نشسته است .

به مجرد دیدن ایشان حالم دگـرگـون شـد. تـوانـایـى دیدن رخسار مبارکشان را نداشتم و مانند بقیه اهل جلسه بىحس و بىحرکت شدم .

تقریبا ربع ساعت همه به این حالت بودیم و بعد آهسته آهسته به خود آمدیم .

هر کس زودتر به حال طـبیعى برمىگشت، بلند مىشد و مىرفت .

تا آن که همه جمعیت به تدریج و بدون خداحافظى رفتند.

من آن شب را تا صبح هم شاد و هم غمگین بودم: شادى براى آن که مولاى عزیزم را دیدار کرده‌ام، و اندوه به خاطر آن که نتوانستم بار دیگر بر آن جمال نورانى نظر کنم و شمایل مبارکش را درست به ذهن بسپارم .

فـرداى آن روز بـراى درس رفـتـم .

مـلا عـبدالرحیم مرا به کتابخانه خود خواست و در آن جا تنها نـشـستیم .

ایشان فرمود: دیدى دیروز چه شد؟ حضرت قائم آل محمد (عج) تشریف آوردند و چنان تـصـرفـى در اهـل مجلس نمودند که قدرت سخن گفتن و نگاه کردن را از آنها گرفته و همگى شرمنده و در هم و پریشان شدند و بدون خداحافظى رفتند.

مـن ایـن قضیه را به دو دلیل انکار کردم: یکى این که از ترس، تقیه کرده و دیگر آن که، یقین کنم آنـچه را دیده‌ام خیال نبوده است، لذا گفتم: من کسى را ندیدم و از اهل مجلس هم چنین حالتى را مشاهده نکردم.

گـفت: مطلب از آن روشن‌تر است که تو بخواهى آن را انکار کنى .

بسیارى از مردم دیشب و امروز براى من نوشتند. برخى هم آمدند و شفاها جریان را نقل کردند.

روز بعد پزشک سردار محمد را که شیعه بود دیدم ، گفت: چشم ما از این کرامت روشن باد.

سردار محمد علم خان هم از دین خود سست شده و نزدیک است او را شیعه کنم .

چند روز بعد، اتفاقا پسر قاضى القضات را دیدم .

گفت: پدرم تو را مىخواهد.

هر قدر عذر آوردم که نـروم، نـپـذیـرفت .

ناچار با او به حضور قاضى القضات رفتم .

در آن جا جمعى از مفتىها و آن عالم مـصـرى و افـراد دیـگـر حـضور داشتند.

بعد از سلام و تحیت با قاضى القضات، ایشان چگونگى آن مـجـلـس را از من پرسید.

گفتم: من چیزى ندیده‌ام و غیر از سکوت اهل مجلس و پراکنده شدن بدون خداحافظى، متوجه مطلب دیگرى نشدم .

آنهایى که در حضور قاضى القضات بودند، گفتند: این مرد دروغ مىگوید، چطور مىشود که در یک مجلس در روز روشن، همه حاضرین ببینند و این آقا نبیند؟ قـاضى القضات گفت: چون طالب علم است، دروغ نمىگوید.

شاید آن حضرت فقط خود را براى منکرین وجودش جلوه‌گر ساخته باشد، تا موجب رفع انکار ایشان شود.

و چون آن که مردم فارسى زبان این نواحى، نیاکانشان شیعه بوده‌اند و از عقاید شیعه، اعتقاد کمى به وجود امام عصر (عج) براى آنها باقى مانده است، ممکن است او هم ندیده باشد.

اهـل مـجـلـس بعضى از روى اکراه و برخى بدون آن، سخن قاضى القضات را تصدیق کردند.

حتى بعضى مطلب او را تحسین نمودند.

منبع:



لیست کل یادداشت های این وبلاگ